حكيم ابوالقاسم فردوسى

621

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

سپاه و سلاح مىدهد و سرانجام بر آن بدنژاد پيروز مىگردى . افزون بر اين پادشاه روم يكى از دخترانش را همسر تو مىكند . خسرو بر پير راهب آفرين كرد و گفت : اى پاكيزه جان ِ آگاه‌مند ، تا مرا زندگانى است شيرينى اين مژدهء آرزو انگيز از كامم بيرون نمىرود ، اما بگو كى پادشاه مىشوم و تاج بر سر مىگذارم ؟ چنين داد پاسخ كه ده با دو ماه * بر اين بگذرد بازيابى كلاه دگر بر سر آيد ده و پنج روز * تو گردى شهنشاه گيتى فروز آمدن خسرو به سرزمين روم چون خسرو به تختگاه قيصر در آمد پادشاه روم دختر خود مريم را به زنى به او داد و صدهزار مرد سپاهى به فرماندهى نياطوس برادر خود به فرمان او درآورد . خسرو با آن لشكر رزمخواه رو به آذرابادگان نهاد . در راه به بندوى رسيد . از ديدنش شاد شد و گفت : هرگز اميد نداشتم كه تو از بند بهرام رهايى يا بى . بندوى همهء آنچه را بر او رسيده بود باز گفت . از روى ديگر چون بهرام چوبينه از بازگشتن خسرو با سپاهى گران آگاه شد چاره‌گرى را نامه‌هايى به گستهم و گردوى و بندوى و شاپور و ديگر يلان نوشت و از آنان خواست كه از درگاه خسرو ببرند و به يارى وى بيايند . نامه‌ها را به دانا پناه كه نامجويى با دانش و آبروى بود داد . او براى هر يك از نامداران هديه‌هايى برداشت و به كردار بازرگانان به درگاه خسرو رو نهاد . چون بزرگى و شكوه‌مندى و سپاه فراوان او را ديد به دل گفت با اين چنين شهريار * نخواهد ز بهرام يل زينهار يكى مرد بىدشمنم پارسى * همان بار دارم شتروار سى چرا خويشتن كرد بايد هلاك * بلندى پديدار گشت از مغاك چون اين انديشه در دلش نيرو گرفت به درگاه خسرو شتافت نامه‌هايى را كه چوبينه براى يلان نوشته بود با همهء هدايايى كه براى آنان فرستاده بود به خسرو داد . شهريار چون نامه را خواند دانا پناه را بر تخت